|
در باره ویژگیها و سیمای چپ نوین کردستان
نۆڤهمبری 2007

دلایل اساسی فروپاشی کشورهای
سوسیالیستی و بحران عمیق کنونی چپ را بدون تردید باید در
تئوریها و پراکسیس سیاسی مارکسیسم و خود چپ جستجو کرد. اما
همزمان نباید این نکته را از نظر دور داشت که بحران
امروزین چپ، پدیدهای استثنایی نیست، بلکه بمثابه بخشی
از بحران ایدئولوژیها، بخشا یکی از فرجامهای تناقضات و
ابهام مدرنیته محسوب میشود. از این دیدگاه بایستی بحران
کنونی چپ را همراه با دیگر بحرانهایی که ایدولوژیهای
مدرن را در چنبره خود قرار داده است، بررسی و تحلیل شود.
چرا که ما امروز در غرب شاهد چندین بحران عمیق، از جمله
بحران لیبرالیزم و زیرسوال رفتن بخش مهمی از مفاهیم اساسی
مدرنیته مانند 'دمکراسی'، 'حاکمیت ملی'، 'پیشرفت'، 'سیاست'
میباشیم. جای شگفتی هم نیست که امروز تعداد بیشماری از
تئوریسنهای علوم و فلسفه سیاسی تلاش خود را وقف یافتن
پاسخ یا راه حلهای مناسبی برای برونرفت از این بحرانها
کردهاند.
در رابطه با مورد مشخص کردستان چنین
بنظر میرسد که ما بیشتر تحت تاثیر تبلیغات نئو
لیبرالهای غربی هستیم که بعد از فروپاشی کشورهای
سوسیالیستی، مسئله پیروزی قطعی لیبرالیسم و پایان تاریخ
را، آنهم بشکلی سادهلوحانه با تقلیدی مبتذل از هگل، مطرح
نمودهاند. اگر ما به روند فاصلهگیری و گاها انکار ضرورت
چپ در کردستان توجه کنیم، آنگاه تاثیر این دیدگاه
نولیبرالی مشهودتر و محسوستر میشود. البته این را نیز
نباید از نظردور داشت که فاصلهگیری از چپ در کردستان به
شکل کاملا برجستهای به مواضع چپها و مارکسیستهای ایرانی
مرتبط میباشد، که در دهههای جاری در عمل همواره سیاستی
ضد جنبش ملی کردستان اتخاذ نموده و به کرات به مواضعی
کاملا شووینیستی درغلتیدهاند. همینجا این نکته را هم
باید خاطرنشان نمود که اساسأ مسئله ملی و ناسیونالیسم
همواره یکی از نقطه ضعفهای مارکسیسم بودهاند.
تفکر چپ در شکل عام آن و بخصوص چپهای
کرد دارای
خصوصیاتی بودهاند که فاقد همسویگی با منافع جنبش ملی
کردستان بودهاند. دو ویژگی اساسی چپ، یعنی خصلت
تقلیلگرانه و ماهیت متافیزیکی آن، از یکسو هر نوع مبارزهای
را به سطح اقتصادی و طبقاتی آن فروکاسته است و از سوی
دیگر، اهدافی را مد نظر داشته که تحقق آن در هیچ کجای
سیاره ما عملی نشده است. ریشه این دو خاصیت را، یعنی
دیدن هر گونه مبارزهای با عینک طبقاتی و تعین اهدافی
کاملا اتوپیایی، باید در نوعی تلقی خاص از ایده "پیشرفت"
و "نگرش خطی به تاریخ" جستجو کرد که در تفکر سیاسی و
فلسفی قرن هجدهم بسیار متداول بود. این نواقص هم تنها شامل
مارکس نبود، بلکه بیشتر ایدیولوژیها و نگرشهای تاریخی و
فلسفی آن دوره را شامل میشد. بعدها، موقعی که برخی
مارکسیستها تلاش نمودند تا این افکار را در کردستان منطبق
نمایند، حفظ و دفاع از منافع شووینیستی ملت فرادست به
بهانه دفاع از یکپارچگی صفوف طبقه کارگر به شعار اصلی چپ
تبدیل شد، آن هم در کشوری که نه استقلال سیاسی داشت و نه
تکامل و رشد سرمایهداری در سطحی بود که بتوان از طبقه
مستقل کارگران گفتگویی بمیان آورد. تصور اینکه هر گونه
خواست ملی در کردستان، انقلاب سوسیالیستی را در ایران
بتعویق انداخته و موقعیت طبقه بورژوازی را تقویت مینماید،
بگونهای بود که بتدریج ضمن ارتجاعی قلمدادنمودن هر گونه
خواست ملی، عقب ماندگی اقتصادی کردستان هم یکباره بمثابه
عقبماندگی فکری و فرهنگی قلمداد شد و گناه این عقب ماندگی
هم مستقیما بگردن خود کردها یا ناسیونالیستهای کرد افتاد.
این نوع تحلیل بتدریج، بخشهایی از چپ را عملا در موضع
راسیستی علیه جنبش ملی کردستان قرار داد. بهمین خاطر هم
بنظر میرسید که سوسیالیسمی که بخشی از چپها میخواستند در
ایران یا کردستان متحقق نمایند، سوسیالیسمی کاملا "فارس
مآبانه" بود.
همزمان میتوان گفت که چپ کرد و منطقه،
علیرغم تفاوتهایشان، بطور کلی قرائتی کاملا سادهانگارانه
و دگماتیستی از مارکسیسم داشتهاند. لذا جای تعجب هم نیست
که بحثهایی که در صد سال گذشته و بویژه بعد از دهه
شصت، در اروپا متداول بود، هیچگاه نتوانست بطور جدی به
بحث چپ کرد یا چپ ایران مبدل شود. اگرچه این بحثها اساسا
ربط مستقیمی به مسئله ملی نداشتند و بیشتر قرائتی
تجددگرا از برداشت مارکسیسم از سرمایهداری و سوسیالیسم
بودند، با این وجود، قرائتی نو از مارکسیسم هرگز به مسئله
یان معضل چپهای ایران مبدل نشد. مارکسیسم در واقع هیچگاه
ایدیولوژیای نبودهاست که بتوان برپایههای آن، حل مسئله
ملی یا یک سیاست ملی را بنا کرد. میتوان گفت که مسئله
ملی در مارکسیسم هیچگاه محلی از اعراب نداشته است.
ناسیونالیسم از طرف مارکسیستها عمدتا بمثابه جنبشی تلقی
میشده که رو به گذشته داشته و در نیتجه ارتجاعی
قلمداد میشد، یا اینکه جنبشی بوده که در خدمت تقویت
بورژوازی و در نتیجه تضعیف طبقه کارگر بوده است. البته
باید گفت که به مسئله ملی در شکل "ملت فاقد حاکمیت
سیاسی" که ناسیونالیسم کرد جزئی از آن محسوب میشود، حتی
در چهارچوب گفتمان کلاسیک ناسیونالیستی هم توجهای خاصی
مبذول نشده است.
امروز چپگرایی و داعیه چپگرایی در
کردستان و در مقایسه با سابق، بشکل محسوسی نزول کرده است.
امروز میتوان آن گروههایی را که در کردستان تحت عنوان چپ
فعالیت دارند، به دو دسته اصلی تقسیم نمود. دسته اول،
چپهای افراطی میباشند که امروز بجز حزب و گروه خودشان
هیچ گروه یا حزب دیگری را در این جهان بمثابه چپ حقیقی
نمیپذیرند. این گروه هنوز هم اندیشه انقلاب کارگری را در
مخیله خود پرورانده و بهمین دلیل هم خارج از امیال و
آرزوهایش و بدلیل تئوریها و باورهای ایدولوژیکی، در تعارض
جدی با جنبش ملی کردستان قرار خواهد گرفته یا دیر یا زود
قرار خواهد گرفت. حل این تضاد در گرو آن است که اینها
مارکسیسم را بسود ناسیونالیسم، ملی نموده و منافع ملی را
(حداقل در مقطع کنونی) در راس برنامه سیاسی خویش قرار
دهند، در غیر اینصورت، مسئله ملی قربانی نگرش دگم
مارکسیستی آنها خواهد شد. این تفکر باید، جدا از تعداد
پیروانش، بمثابه تفکری سکتارستی تلقی شود که فاقد
توانایی تدوین یک سیاست عملی و قابل تحقق میباشد. دسته
دوم کسانی میباشند که امروز بشکل بارزی در کومهله
زحمتکشان تجلی یافتهاند و بر آنند که تفکر ملی و
مارکسیستی را با هم تلفیق نمایند. این گروه در این عرصه
به تلاشهای عملیای دست زده است، اما متاسفانه تاکنون
در ارائه یک نقد جدی و عینی و تأویلی نو از معاضل
مارکسیسم و چپ موفق نبوده و علیرغم تلاش سالهای اخیر، هنوز
هم بین چپ سنتی و چپ ملی در نوسانند.
اکنون قبل از اینکه بحث خویش را ادامه
دهم، میخواهم نکاتی چند را در رابطه با تلقی خود از مفهوم
چپ ارائه دهم. موقعی که مسئله چپ را مطرح میکنم، بهیچ
وجهی قصد آن را ندارم که چپ و مارکسیسم را مترادف هم قرار
دهم. باعتقاد من، یکی انگاشتن چپ و مارکسیسم و در کنار هم
گذاشتن این دو مقوله بمثابه یک مفهوم واحد، خطر غلتیدن
به دام جزماندیشی را بهمراه دارد. گرچه مارکسیسم همیشه
بخش مهم و گاه اساسی چپ بودهاست، اما این نباید اینگونه
تفسیر شود که چپ و مارکسیسم پدیدهای واحد و هممعنایی
هستند. امروز حتی مارکیستهای اروپایی، بخش بزرگی از الهام
فکری خود را در میان افکار و تئوریهایی جستجو میکنند که
نه تنها مارکسیستی نیستند، بلکه در نقد مارکسیسم شکل
گرفتهاند. این مسئله بسیار مهم است چرا که ما تاکنون چپ
را تنها در چهارچوب مارکسیسم شناسایی کرده و پذیرفتهایم.
بهمین سبب، نقطه آغاز هر گونه بحث و حرکت جدی برای تدوین
و سازماندهی چپ نوین کردستانی، باید پذیرفتن این تفکیک
بمثابه یک اصل جدی باشد. بنظر من همین مسئله هم یکی از
آن عوامل بازدارندهای است که گذار کومهله به چپی
نوین را با مشکلات معینی روبرو ساخته است. باید این را هم
بیاد داشت که موفقیت چپ در گذشته و تفکیک سمت و سوی فکری
و سیاسی خود از لیبرالها و ایدیولوژیهای دیگر، تنها بسبب
اعتقاد آنها به انقلاب کارگری نبود، بلکه همزمان انتقاد
شدید آنها از ان نظم و سیستم سیاسی ـ اقتصادی سرمایهداری
و همچنین ایده و نگرشی جدید اجتماعی و عدالتخواهانهای
بود که آنها بمثابه جایگزینی برای سیستم ناعادلانه
سرمایهداری میپنداشتند. این تنها مارکسیسم نبود که
طرفدار ایده عدالت اجتماعی بود؛ این تنها مارکسیسم هم
نبود که طرح یک جامعه جدید را بمیان آورد، اما چپها که
مارکسیسم پایه اصلی ان بود، با انتقاد بیرحمانه خود از
نظام سرمایهداری خویش را به شكل رادیکالی از بقیه
گروههای اصلاحات طلب جدا نمودند.
امروز که رویای انقلاب کارگری و سقوط
نظام سرمایهداری زیر علامت سؤال رفته است؛ امروز که
بیشتر مارکسیستها خود با دیده تردید به بخشی از تفکرات و
تئوریهای مارکسیسم مینگرند، چپ چگونه میتواند نوعی
مشروعیت دوباره برای خود کسب کند؟ امروز در حالی که
بیشتر جنبشهای موجود جهان، ترکیبی هستند از جنبشهای
ناهمگون اجتماعی و سیاسی با هدفی غیر از سوسیالیسم، چگونه
چپ نوین میتواند در کردستان دورنمای روشن و چشماندازی
واقعی برای مشارکت و جهت بخشیدن به فرایند جنبش ملی و
سیاسی کردستان داشته باشد؟ این سؤال از این نظر حائز
اهمیت جدی است که امروز بیشتر ایدههای چپ، هم در عرصه
تئوریک و هم در عرصه پراکسیس سیاسی و اجتماعی، با شکست
مواجه شده است. اینجاست که باعتقاد من باید چپ خود را
از شر انقلاب کارگری و سوسیالیسم کارگری خلاص نماید تا
بتواند در عرصه فکری و عملی و در میدان سیاست روزمره،
برنامه رادیکال اما قابل تحققی را ارائه نماید. بهمین
جهت هم چپ باید بتواند، همگام با حفظ خصلت انتقادی و
رادیکال خویش، قرائت نو و مجددی از قدرت، عدالت و آزادی
ارائه دهد.
از این جهت چپ باید آن نیروی فکری باشد
که از یکسو مسئله عدالت اجتماعی را بمثابه مسئله مرکزی
خویش قلمداد نموده و از سوی دیگر، مسئله عدالت را همچون
بخش جداییناپذیری از مسئله آزادی و دمکراسی تلقی کند.
همزمان چپ باید، و این نکتهای مهم است، مضمون عدالت یا
آزادی را از جنبههای تخیلی و متافیزیکی آن تهی کند. بدین
معنا که هدف از عدالت نبایست استقرار جامعهای فارغ از هر
گونه ستم، نابرابری جنسی، طبقاتی و قومی باشد، بلکه این
آرمان باید بمثابه روندی تلقی شود که ما گام بگام بدان
نزدیک خواهیم شد، بی آنکه بتوانیم این آرمان را بشیوه
مطلقی تحقق ببخشیم. بدین معنا ما میبایست قرائت و درک
نوینی را از سوسیالیسم و آزادی ارائه دهیم. مثلا ما نباید
آزادی را مثل شرایط یا حالت مطلقی ببینیم که امکان تحقق
آن موجود است، بلکه آزادی را بایست روندی همواره متغیر
دید که در هر مرحله جدیدی اهداف نوینی بنام آزادی مطرح
شده و مشکلات غیر قابل پیشبینیای محتوی این آزادی را
زیر سؤال برده و تفسیر و تأویل دیگری را از آزادی بمیان
خواهند آورد. یکی از بنیادهای تفکر ارادهگرایانهی چپ،
ریشه در تلقی گفتمانی و حقوقی آنها از قدرت و بویژه قدرت
سیاسی دارد. قدرت از زاویه نگرش چپ همواره منفی و
سرکوبگرانه تلقی شده است و در این میان دولت همیشه
بمثابه ابزار سرکوب این یا آن طبقه معین تعریف و تفسیر
شده است، بهمین دلیل هم هدف نهایی چپ همیشه استقرار
جامعهای بدور از روابط قدرت، یعنی با این تبیین از قدرت،
جامعهای بدون دولت بوده است. اما روابط قدرت را نه
میتوان تنها به سطح دولتی آن محدود نمود و تنها با صفات
سرکوبگرانه و منفی تعریف نمود. این روابط همه جا و همیشه
وجود دارند و غیر از جنبههای منفی آن، باید خصلت تولیدی،
مثبت و هنجاربخش آنها هم مورد توجه قرار گیرد. بهمین سبب
هم هدف ما نباید پایان بخشیدن به روابط قدرت باشد، که
ناممکن است، بلکه ما باید تلاشمان تقلیل جنبههای سلطهگرایانه
یا چیرهگرایانهی آن باشد، بگونهای که سرکوب و
اقتدارگرایی در این روابط به حداقل ممکن فرو کاسته شوند.
ممکن است این سؤال مطرح شود که اگر
استقرار جامعهای فارغ از ستم امکان پذیر نیست و اگر
بخشهایی از این اهداف ما، از طرف احزاب و نیروهای سیاسی
دیگر تعقیب میشود، آنگاه ضرورت وجودی چپ چیست؟ من متعاقبا
به این سوال در حد توانایی خویش پاسخ خواهم داد، اما قبل
از آن میخواهم به دو نکته بسیار ابتدایی اما مهم اشاره
نمایم.
1. اگرچه میتوان بحث چپ را هم در سطح
عمومی آن مطرح نمود و هم در سطح کنکرت آن، اما ما باید این
نکته را از خاطر دور نداریم که برنامه چپ کرد به هیچ
وجه نمیتواند و نباید تقلیدی از برنامهی چپ اروپایی باشد.
البته این باین بدین معنا نیست که ما سیر تحول و تجربیات
تئوریک و عملی آنها را نادیده بگیریم، بلکه منظور این
است که شرایط معین کردستان و نبود امکانات مادی و معنوی
هم تراز با اروپا و فاکتورهای متعدد دیگر، ما را وامیدارد
که در پی تدوین
برنامه کنکرت و قابل تحققی در سطح و
در ارتباط معین با جامعه خودمان باشیم.
2. ما امروز در جهانی زندگی میکنیم که
با صدها و هزاران بند مرئی و نامری بهم گره خوردهاست.
روند جهانیشدن، رشد همپیوستگیها، وابستگیها و روابط پنهان
و آشکاری که امروز مستقیم یا غیرمستقیم سرنوشت بخشی از
جهان را خارج از اراده و گاه حتی خارج از اطلاع دول
مختلف رقم میزنند، واقعیتی است انکارناپذیر. اعتراف به
این مسئله مطقا به این معنا نیست که این سرنوشت ازلی و
ابدی ماست و این روند تغییرناپذیر است، نه، قصد من بهیچ
وجه دفاع از این نظم و روابط بینالمللی نیست. لیک باید
به این نکته اعتراف نمود که چپ کردستان، نیرویی نیست که
فردا بخواهد این روابط بینالمللی را تک و تنها تغییر دهد.
بگذار این اهدافی که تحقق آنها بنظر میرسد زمینههای مادی
و امکانات سیاسی و اقتصادی خاصی را طلب کنند، بر دوش چپ
کشورهایی بگذاریم که حداقل این زمینهها در کشور آنها
فراهمتر میباشد. به دیگر سخن، چپ کرد نباید، همچو برخی
گروههای افراطی، نقش پیشاهنگ چپ جهان را بازی کند. بهتر
آنست که ما بجای پیشاهنگی چپ جهان و ادعای رهبری انقلاب
اصیل کارگری، نیروی اساسی خودمان را وقف تدوین یک برنامه
عملی اما در همان حال رادیکال بنمائیم که هم امکان تحقق
آن موجود بوده، و هم بتواند در تعمیق دمکراسی، بسط عدالت
اجتماعی و تضعیف سیطره نامتعادل قدرت سیاسی مؤثر باشد.
در پاسخ به سؤالی که قبلا مطرح
نمودیم، باید گفت که دقیقا در پاسخ به این سؤال یا
سؤالاتی از این دست است که خصلت انتقادی چپ برجستگی ویژهای
پیدا میکند (اینجا قصد من از انتقاد، گونهی رویکرد و
رهیافت معین و شیوه معینی از رفتار و خویگان میباشد). چپ
بایستی از طرفی در تدوین اهدافی که در دستورکار سیاسیاش
قرار میگیرد واقع بین باشد، اما در همان حال باید متوجه
باشد که این واقع بینی منجر به مرگ ابداعات، ابتکارات و
شهامت طرح شعارهایی دوراندیشانه که در لحظه تحققشان
نامیسر است، نشود. ما باید اینرا هم بیاد داشته باشیم که
این یا آن شعار یا خواست سیاسی بمثابه یک ایده معین،
فاقد روح و خصلت معینی میباشند، ایدهآلیست بودن یا خیالی
بودن این یا آن ایده بشکل بارزی به شالودههای مادی تحقق
آن بستگی دارد. اگرچه این شالودهها را نمیتوان همیشه
تنها با ارادهگرایی بوجود آورد، اما این بنیانهای مادی
بخشا به روحیه و افکار عمومی مردم بستگی دارند. همین امر
هم باید انگیزهای برای چپ باشد تا از نو مردم را بعنوان
سوژه اصلی و شالوده سیاست تعریف نموده و هویت جدیدی
بدان ببخشد.
وجه دیگری از خصلت منتقدانه چپ باید
نگرش و موضع آن در مقابل قدرت سیاسی باشد. چپ بطور کلی
باید رسیدن به قدرت سیاسی را مثل ابزار رسیدن به هدفهایش
ببیند نه بعنوان خود هدف مبارزه. اگر قدرت سیاسی به هدف
تبدیل شود، آنگاه حفظ و تقویت این قدرت به هدف اساسی چپ
تبدیل خواهد شد که در ادامه خود این نیرو و قدرت سیاسی
را به حکومتی توتالیتر و سرکوبگر مبدل میسازد. البته من
شرکت در قدرت سیاسی یا حتی قبضه قدرت سیاسی را اشتباه
نمیدانم، بلکه مخالفت اصلی من با این تعریف از سیاست است
که قبضهکردن قدرت سیاسی را بمثابه هدف اساسی سیاست
میپندارد. باعتقاد من چپ باید در این راستا تلاشش بر این
باشد که از شرکت در قدرت سیاسی بمانند ابزاری برای تعمیق
و گسترش شرکت مردم و تقویت جامعه سیاسی و مدنی استفاده
نماید.
اما در این رابطه ما باید شرایط معین
کردستان را استثناء قرار دهیم، چرا که کردستان فاقد دولت
ملی و حاکمیت سیاسی خویش میباشد. از این لحاظ چپ کردستان،
باید مسئله حاکمیت سیاسی را بمثابه هدف عاجل و اساسی خود
قرار دهد. تحقق آرمانهای چپ در کردستان، در گرو وجود یک
حاکمیت ملی میباشد، بدیگر سخن، وجود یک دولت ملی کرد، یکی
از بنیادیترین پیشفرضهای تحقق برنامههای سیاسی چپ میباشد.
جالب این است که ما در کردستان با کمال تاسف شاهد فرایندی
کاملا معکوس میباشیم: بجای اینکه پیکان مبارزات احزاب و
نیروهای سیاسی کردستانی وقف تحقق و برپای حاکمیتی ملی شود،
نوک این مبارزات، بخشأ متوجه کشاکشهای درونی برای تسلط
بیشتر در این یا آن منطقه محدود میباشد. این همستیزیهای
نیروهای کرد، بارزترین تجلی خود را در سیاستی بروز میدهد
که این نیروها کرد آمادگی اینرا دارند که با احزاب چپ و
راست ایرانی اعلامیه و پیام مشترک صادر نمایند، اما حاضر
نیستند با همدیگر پای یک اعلامیه مشترک را امضا نمایند.
حتی بحث و جدلهای اخیر این نیروها پیرامون تشکیل جبهه یا
ائتلاف سیاسی، بخشأ از همین مسئله نشأت میگیرد، چرا که
برنامه جبهه، نوعی توافق بر سر تقسیم قدرت سیاسی منطقهای،
آنهم در چهارچوب اختیارات محدودی میباشد که حاکمیت سیاسی
آینده ایران احتمالا برایشان قائل شود. در همین راستا
پیشنهاد ما، برای توافق پیرامون پلاتفرم مشترک حول حاکمیت
سیاسی آتی کردستان بمثابه خواست مرکزی، میتواند تا حدی به
تخفیف این کشاکشها و رقابتها بیانجامد.
یکی دیگر از ویژگیهای چپ باید اعتقاد
به پرینسیپهای سیاسی باشد. اگر ما امروز در این عرصه،
بندرت شاهد تفاوتهای کیفی در مواضع احزاب متفاوتیم، دلیل
آن باور همگی به این شعارها یا آرمانها نمیباشد، بلکه
نوعی تظاهر و اتفاق ظاهری آرا حول برخی مسایل اجتماعی و
سیاسی میباشد که همگی خود را ناچار میبینند که در برنامه
سیاسی خودشان بگنجانند. یکی از دلایل این عوامفرینی هم به
این اصل برمیگردد که امروز همه این نیروها در حال مسابقه
پایان ناپذیری در جذب و جمعآوری آراء، برای حفظ، تثبیت و
تقویت قدرت سیاسی خویش میباشند. چپ باید خود را از این
پرتگاه دور نگه داشته و به دام این نوع تلقی از سیاست
و قدرت نیافتد. برعکس چپ نو کرد باید در عمل مدافع و محافظ
منافع تودههای مردم، محرومین، به حاشیه راندهشدگان و
اقلیتهای قومی، مذهبی و جنسی باشد، حتی اگر این دفاع بقیمت
از دست دادن قدرت سیاسی آنها هم تمام شود.
در امتداد این پایبندی به برخی اصول
سیاسی، چپ نو کرد باید با یکی از گرایشات منفی زمانه ما،
یعنی نخبهگرایی، مقابله نموده و سعی کند از نو مسئله
قدرت و مشروعیت سیاسی مردم را به مسئله محوری سیاست خویش
بدل سازد. امروز متاسفانه بیشتر نیروهای کردی، علیرغم
سخنوری و لفاظی سیاسی خویش در باره نقش تعیین کننده مردم،
گرایش آشکاری به نوعی نخبهگرایی دارند، بدون آنکه این
نکته را در نظر بگیرند که این تخصصیکردن سیاست در غرب
باعث بحران عمیقی شدهاست که سیستم نمایندگی لیبرال
دمکراسی غرب را با مشکلات عدیدهای روبرو ساخته است.
با توجه به نکات بالا، جای تعجب
خواهد بود که چپ نوین کرد رابطه ستیزهجویانهای با
مسئله ملی و خواست حاکمیت ملی کردستان داشته باشد. امروز
کردها و کردستان از هر نظر فرودست و تحت ستم دولتها و
نیروهای شووینیستی قرار دارند. برای چپ باید مسئله ملی،
که برعکس مسئله طبقاتی، خصلتی زوردگذر و موقتی دارد، در
رأس خواستها و برنامههای سیاسی آنها قرارگیرد، چرا که حل
مشکلات و معضلات کردستان قبل از هر چیز و بشکل ناگزیری در
گرو حل مسئله ملی میباشد. آنگاه که مسئله حاکمیت ملی
کردستان حل شد، بیتردید بخش اساسی چپ، در تقابل با حاکمیت
ملی کردستان قرار میگیرند و خواستهای اجتماعی و سیاسی
رادیکالشان، آنها را عمدتا در رویارویی مستقیم با دولت
آینده کردستان قرار خواهد داد، اما تا آن مرحله، باید
تحقق این حاکمیت بمثابه مسئله مرکزی چپ باقی بماند.
برخیها ممکن است این سؤال را مطرح کنند
که آیا در شرایط فعلی نیازی به وجود چپ هست؟ آیا تأکید و
پافشاری بر ضرورت چپی نوین باید وظیفهی کنونی ما باشد؟ در
پاسخ میخواهم تنها این نکته را متذکر شوم، که بر خلاف
تصور برخیها، مسئله اصلی اساسا این نیست که آیا ما به
نیروی چپ یا چپ نوینی احتیاج داریم یا نه. جنبش ملی بدون
حضور چپ از بخشی از ظرفیت ترقیخواهانه، انتقادی و مردمی
خویش محروم میشود. ضمنأ چپ همیشه بخشی از جنبش ملی
کردستان بوده است و باقی خواهد ماند، سازمان سیاسی خود را
دارد و خواهد داشت؛ طرفداران خود را داشته و در آینده
نیز خواهد داشت. پس سوال اساسی ضرورت یا عدم ضرورت وجود چپ
در کردستان نیست، بلکه مسله محوری اما این است که چپ نو
کرد در شرایط فوقالعاده پیچیده و متغیر کنونی جهان،
باید دارای کدام خصایل و ویژگیها باشد. مسئله اصلی
ویژگیهای این چپ نوین میباشد، نه خود چپ که خارج از میل
و اراده ما وجود داشته و خواهد داشت.
|
پرسی نهتهوهیی کورد و ئاراستهکانی
بهردهم
جووڵانهوهی سهوز
پێوهندی نیوان سهروهری
سیاسی و نهزم ...
میکانیزمه دهرهاوێژهرهکانی
دێمۆکراسی
ژۆرژ سۆرێل و پرسی زهبروزهنگ
سهبارهت به سهروهری سیاسی
له کۆتایی مێژووی فوکویامهوه
بۆ ...
پیکدادانانی
شارستانییهتهکانی هانینگتۆن...
تهنیا رێگای پاراستنی
دهسهڵات...
ژن له دیسکۆرسی
ناسیۆنالیستیدا
ژن له نێوان سروشت و کولتوور
نیشتمانی ناسیۆنالیزم ژنێکه
پیاو مانای...
کێشهی کورد و پرسی سهروهری
سیاسی
دووی ڕێبهندان و
بهپاشکۆبوونی پرسی کورد
سهبارهت به سهربهخۆیی و
فێدرالیزم
ناڕوونی ستراتێژی سیاسیی له
جووڵانهوهی..
کێ سیاسهت و سیاسی پێناسه
دهکا؟
مهترسییه شاراوهکانی
بهردهم جووڵانهوه...
ئایا ناسیۆنالیزمی كورد
دهتوانێ روخسارێكی فێمینیستی بهخۆیهوه بگرێ؟
گهڵاڵهکردنی
پلاتفۆرمێکی نهتهوهیی ئهرکی ....
لهمهر چهمکی پێشڕهو و
بیرۆکهی سهنترالیزمی دێمۆکراتیک
|